چقدر تنهايم
... من كه
زاده ي شبِ شهوت زده ي چركينم
احوالم ، نه در واژه ها ...
و نه در ثانيه هاي در حال گذر وصف مي شود
ثمره ي زيستنم
سكوت است
سكوت ...
باور كن
كه تنهايم
نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 20:0 ، نوشته ی علی | |
بذار تا در بَرَت آرام بميرم
مرا از من رها كردي و بَُردي
به ناز اون نگاهي كه اسيرم
نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 22:2 ، نوشته ی علی | |
تا تو منو نگاه كني
اِنقده عاشق مي مونم
تا تو منو صدا كني
اِنقده عاشق مي مونم
تا كه بگي دوسم داري
اِنقده عاشق مي مونم
تا كه بهم جواب بدي
اِنقده عاشق مي مونم
تا كه بگن من ديوونم
اِنقده عاشق مي مونم
تا كه بشي مال خودم
.
.
پ.ن : فلبداهه
نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:6 ، نوشته ی علی | |
حالتِ سرگيجه دارم و تهوع
احساس ضعفِ شديد
دستهاي لرزان و سست
... اينها يعني
همه چي ...
داره خوب پيش ميره
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 19:43 ، نوشته ی علی | |
همين حالا كه فهميدي
چقدر تنها شدم ميري ؟
همين حالا همين لحظه
كه محتاجم به يك خنده !؟
همين حالا كه فهميدي
بدونه تو ، مي ميرم !
همين حالا كه دلگيرم
همين حالا كه غمگينم
.
.
.
پ.ن : ادامه ی مطلب رو بخونین
ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:42 ، نوشته ی علی | |
هنوزم سرخوش از ساز صداتم
هنوزم مست يك بوسه ي وحشي
از اون آغوش گرم و بي رياتم
نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 17:21 ، نوشته ی علی | |
وقتي مي بينم ...
ليلي ات ، مجنون هاي بسيار دارد
بي ليلي سر كند ، مجنونه من ...
بهتر است !
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 12:6 ، نوشته ی علی | |
اگر شك داري ...
... دهانم را بو كن !!!!!
خبري نيست ، ديدي ؟!
فکر میکنم باز هم ...
دوستت دارم
اين روزها منم و ...
اين " توَهُم " زيبا
نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 14:19 ، نوشته ی علی | |
به اندازه اي كه ...
... تو بايد دوستم ميداشتي و نداشتي
دوستت داشتم
و شايد ...
براي همين است كه هرگز " ما " نشديم
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 21:6 ، نوشته ی علی | |
من ...
نه ... !!!
بكارت خودمو با ( ك*ر ) دنيا از دست دادم
ديگه باكره نيستم
.
.
پ.ن :
در پستِ قبلي نظر بدين
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:13 ، نوشته ی علی |
احوالي نميپرسي از حال آقايي !
دلم هواي تو را كرده ، ميداني ؟
من و تو ، آن بوسه هاي پنهاني !
گرچه كرد ما را روزگار ناكار
عاشقت هستم هنوزم اي نگار
گرفته در خويشم و سخت بيحال
قِسمتم از تو همين بود ، اِنگار
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 20:3 ، نوشته ی علی | |
به هواي حوا " سيب " چيد
... تازه فهميد
كه عشق ! ...
گناه است
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:33 ، نوشته ی علی | |
اثبات شد
حكم من را ...
... اينگونه بريدند
كه ...
... دوستت بدارم
حتي اگر نخواهي
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:20 ، نوشته ی علی | |
با بي حوايي سر ميكنم
... كه هواي تو ، مرا بس است
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 20:25 ، نوشته ی علی | |
من ...
به هواي تو عاشق شدم
و تو ...
به هواي ديگري
من ...
آدمه تو ماندم
و تو شدي ...
حواي ديگري
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:54 ، نوشته ی علی | |
به اندازه ي زيباييه تو غمگينم
تو ...
به اندازه ي غم هاي دلم زيبايي
و چه بي رحمانه ... !
تو ، دِلم مي راني
.
.
پ.ن : فلبداهه بود
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 10:49 ، نوشته ی علی | |
SMS به ***۰۹
منتظرت هستم ، خيابانه ...
همان جاي هميشگي " رويا "
ساعت 9 ، دير نيايي ها
سكانس اول :
من و تو
رو به روي هم ، برعكس همه ، نه در كنار هم
چراغ هاي رنگي ، صداي آرام آهنگي
دختر و پسرهايي به خيال زرنگي !!! بوس هاي يواشكي و ...
دستهايي كه آرام ندارند ، لمس كردنهاي پنهاني و ... ( بووووووق ) بازهم سانسورهاي به حساب ادبي ؟!!!
عجب جاي دنج و خلوتي
سكانس دوم :
دود سيگار و سرفه هاي خوني !
بازهم من و تو ، تعارف هاي الكي
مانند هميشه ، انتخاب دو قهوه از ميان منوي شلوغ نوشيدني
سكانس سوم :
نگاههايي به يكديگر از روي بي ميلي
من
فنجان رو برميدارم و ...
نگاهم كردي ، گفتي :
چيه ، تلخ بود ؟
من :
نه ، از مزه ي تو كه تلختر نيست
تو :
خيلي بي مزه اي
من :
بي مزه بودن از تلخ بودن كه بهتره !!!
سكوت كردي
من :
چرا خيلي چيزها به دلم ديگه نميشينه ؟
تو :
چيزي شده ؟
من :
نه ، من از اون چيزهايي كه هنوز نشده ميترسم
من : ...
تو : ...
من : ......
تو : ......
من : .........
تو : .........
باز باز باز ديالوگهاي تكراري و ...
سكانس آخر :
... از من تا تو
فاصله بسيار است
گويي من و تو ، براي " ما " شدن نبوديم !
THE END
.
.
پ.ن 1 : " رويا " فقط يك اسمه فرضي هست
پ.ن 2 : از روي دلتنگي نوشتم ، خواستم یه چیزی متفاوتتر نوشه باشم و حال و هوام در همین حد بود ، میدونم جای نقد زیاد داره ولی فقط بهش به چشم یه آپ ساده نگاه کنین ، ممنون
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:0 ، نوشته ی علی | |
ميترسم ، كه تورا دوست بدارم
از همين ابتدا ...
پس بگذر از من
به خيال يك عابر ناشناس
اينگونه هرگز بدون هم نمي شويم
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 13:34 ، نوشته ی علی | |
تو ، يك بي نهايتي و من
اندكي بيش نيستم
تو در انتهايي و من
هنوز آغاز هم نشده ام
با هر كلمه
تو را مي بويم
تو را مي خوانم
در تك تك واژه هايم ، تو را مي بينم
اي ، بي بهانه ترين بهانه ي زندگي ام
پايانم باش
پ.ن : اين روزها مبهم و سردرگمم ، Sorry
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 22:14 ، نوشته ی علی | |
آرام كنند گاهي اين واژه هاي تكراري
شايد ...
روز و روزگار خوش است
شايد ...
آسمان آبي ، بي ابر
شايد ...
باراني ، نم نم
مي بارد ، مي شويد
كاش ...
زودتر از اينها مي فهميدم
كه ... !
خورشيدم را دزديدند ...
ماه را پنهان كرده اند ...
چراغم را شكستند ...
كاش جايي هم او ميگفت :
گاهي ، خيلي دير ، زود مي شود
نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 0:0 ، نوشته ی علی | |
بي تو چيزي از من نيست
گاهي ...
به تو كه فكر مي كنم
خيس مي شود گونه هايم
خواب مي بينم
هر شب
ديروزهاي با تو بودنم را
انگار تمام من ، تو شده اي
و تو ...
معنا مي دهي من را
آنچنان كه من روح ميدمم بر كلمات
بر واژه ها
به تو كه فكر مي كنم
... دلم تنگ مي شود
---
؟؟
نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 18:42 ، نوشته ی علی | |
خاموش نمي مانم
تا ببري با خودت ...
واژه هايم را
من ...
فقط " نمي نويسم " تا " بخواني "
مي نويسم تا بگويم دلم بي تاب است
مي نويسم تا ناگفته هايم را بگويم
" نمي نويسم " تا " بخواني "
مي نويسم تا " بداني "
نه
اين بار
خاموش نمي مانم
تا ببري با خودت ...
بدانند دوستت دارم ، باكي نيست
اما ...
وقتي مي بينم
ديگر نيستي !
هيچ ...
برو
من با رد پاهايت دردودل ميكنم
---
؟؟
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 20:58 ، نوشته ی علی | |
براي تو
اما ...
براي گفتني هاي من
هميشه كم است
نگاهم كن
شايد مانده باشد ، حرفي كه از من است
خاطرت آسوده
حرفي نميزنم
فقط نگاه كن
چشمانم را
كه گورستان ناگفته هايم است
---
؟؟
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 18:2 ، نوشته ی علی | |
براي من ...
تيك تاك ساعت هم جرم است
نفس ، جرم است
زندگي هم جرم است
هرآنچه مي بينم و لمس ميكنم
و چه ساده ...
خود را مجنونه كسي كردم كه ليلي ام نبود !
شايد ...
---
؟؟
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:42 ، نوشته ی علی | |
كه ابدي و انكار ناشدني است
و پايان دهنده ي آغازه هر پليدي
لمس ميكنم
ناگفته هاي درونم را
آزار دهنده و سخت
و من ...
نه ياري مقابله دارم و نه طاقت تحمل
حس ميكنم ...
ضربانهاي سنگين قلبم را
و من ...
چقدر خسته ام
---
؟؟
نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 22:42 ، نوشته ی علی | |
وقتي اون دوسم نداره
وقتي ، توي روياهاشم
واسه من جا نميذاره !
واسه كي گريه كنم من
وقتي از من دل بريده
وقتي رفته با غريبه !!!
وقتي اشكهام رو نديده
نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 20:14 ، نوشته ی علی | |
بي هوا دلم تنگه يه يواشكي هايي رو كرد
ياد يواشكي هايي كه دوست داشتم اون لحظه يواشكي نباشن !!
اخه ...
يواشكي ها ، يه جوري هستن
استرس ، محدود در زمان و ...
اما با اين همه
دلم هواشون رو كرده
اون اول اولا
يواشكي داشتنه تو ...
يواشكي ديدنت ... !
یا
جسارت کردن برای يواشكي گرفتن يه لحظه دستهات ... !!
تقابل بين گرماي وجود تو و انجماد سرد و سنگينه سرزمين جسمم
يادته ؟!!
اون يواشكي هايي كه زمان رو متوقف ميكردیم
يواشكي هايي كه در آغوش گذشتن !
يواشكي ، طعم لبهات ... !!!
دلم خيلي تنگه يواشكي ها شده
رها بايد زبايد شد
رها از هر نبايد شد
رها از هرچه هست و نيست
رها از بي نهايت شد
---
؟؟
نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 0:0 ، نوشته ی علی | |
اين روزها
بهانه ات را نميگيرم
آرامم
ديگر ...
جاي خالي ات
بي قرارم نميكند
اين روزها ...
سخت ، اما ميگذرند !
---
؟؟
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 0:0 ، نوشته ی علی | |
با تمام وجود
هواي تازه ميخواهم
باران ، بوي خاك
دنبال واژه هايم ميگردم
دنبال كلماتي كه شايد كهنه شده باشه
شايد ...
دنبال تو ميگردم
نمیدانم
چرا ... ؟!!
تا بهانه ميگيرم
بغض ميكنم ؟
---
؟؟
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 20:48 ، نوشته ی علی | |