تبليغاتX
| کوچه ی شعر | KocheSher |
من ...
به اندازه اي كه ...
... تو بايد دوستم ميداشتي و نداشتي
دوستت داشتم
و شايد ...
براي همين است كه هرگز " ما " نشديم
.
.
پ.ن : سخته وقتی نوشتن از روی عادت باشه نه علاقه

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 21:6 ، توسط علی| |

من ...
نه ... !!!
بكارت خودمو با ( ك*ر ) دنيا از دست دادم
ديگه باكره نيستم
.
.
پ.ن :
در پستِ قبلي نظر بدين

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:13 ، توسط علی|

سلام عزيزم ، دلواپسم كجايي ؟
احوالي نميپرسي از حال آقايي !
 
دلم هواي تو را كرده ، ميداني ؟
من و تو ، آن بوسه هاي پنهاني !
 
گرچه كرد ما را روزگار ناكار
عاشقت هستم هنوزم اي نگار
 
گرفته در خويشم و سخت بيحال
قِسمتم از تو همين بود ، اِنگار

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 20:3 ، توسط علی| |

وقتي آدم ...
به هواي حوا " سيب " چيد
... تازه فهميد
كه عشق ! ...
گناه است

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:33 ، توسط علی| |

جرمم ...
اثبات شد
حكم من را ...
... اينگونه بريدند
كه ...
... دوستت بدارم
حتي اگر نخواهي

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:20 ، توسط علی| |

من ...
با بي حوايي سر ميكنم
... كه هواي تو ، مرا بس است

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 20:25 ، توسط علی| |

من ...
به هواي تو عاشق شدم
و تو ...
به هواي ديگري
من ...
آدمه تو ماندم
و تو شدي ...
حواي ديگري

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:54 ، توسط علی| |

من ...
به اندازه ي زيباييه تو غمگينم
تو ...
به اندازه ي غم هاي دلم زيبايي
و چه بي رحمانه ... !
تو ، دِلم مي راني
.
.
پ.ن : فلبداهه بود

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 10:49 ، توسط علی| |

شروع :
SMS  به  ***۰۹
منتظرت هستم ، خيابانه ...
همان جاي هميشگي " رويا "
ساعت 9 ، دير نيايي ها

سكانس اول :
من و تو
رو به روي هم ، برعكس همه ، نه در كنار هم
چراغ هاي رنگي ، صداي آرام آهنگي
دختر و پسرهايي به خيال زرنگي !!! بوس هاي يواشكي و ...
دستهايي كه آرام ندارند ، لمس كردنهاي پنهاني و ... ( بووووووق ) بازهم سانسورهاي به حساب ادبي ؟!!!
عجب جاي دنج و خلوتي

سكانس دوم :
دود سيگار و سرفه هاي خوني !
بازهم من و تو ، تعارف هاي الكي
مانند هميشه ، انتخاب دو قهوه از ميان منوي شلوغ نوشيدني

سكانس سوم :
نگاههايي به يكديگر از روي بي ميلي
من
فنجان رو برميدارم و ...
نگاهم كردي ، گفتي :
چيه ، تلخ بود ؟
من :
نه ، از مزه ي تو كه تلختر نيست
تو :
خيلي بي مزه اي
من :
بي مزه بودن از تلخ بودن كه بهتره !!!
سكوت كردي
من :
چرا خيلي چيزها به دلم ديگه نميشينه ؟
تو :
چيزي شده ؟
من :
نه ، من از اون چيزهايي كه هنوز نشده ميترسم
من : ...
تو : ...
من : ......
تو : ......
من : .........
تو : .........

باز باز باز ديالوگهاي تكراري و ...

سكانس آخر :
... از من تا تو
فاصله بسيار است
گويي من و تو ، براي " ما " شدن نبوديم !
THE END
.
.
پ.ن 1 :
" رويا " فقط يك اسمه فرضي هست
پ.ن 2 : از روي دلتنگي نوشتم ، خواستم یه چیزی متفاوتتر نوشه باشم و حال و هوام در همین حد بود ، میدونم جای نقد زیاد داره ولی فقط بهش به چشم یه آپ ساده نگاه کنین ، ممنون

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:0 ، توسط علی| |

ميترسم ...
ميترسم ، كه تورا دوست بدارم
از همين ابتدا ...
پس بگذر از من
به خيال يك عابر ناشناس
اينگونه هرگز بدون هم نمي شويم

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 13:34 ، توسط علی| |

تو ، يك بي نهايتي و من
اندكي بيش نيستم
تو در انتهايي و من
هنوز آغاز هم نشده ام

با هر كلمه
تو را مي بويم
تو را مي خوانم
در تك تك واژه هايم ، تو را مي بينم

اي ، بي بهانه ترين بهانه ي زندگي ام
پايانم باش


پ.ن : اين روزها مبهم و سردرگمم ، Sorry

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 22:14 ، توسط علی| |

شايد ...
آرام كنند گاهي اين واژه هاي تكراري
شايد ...
روز و روزگار خوش است
شايد ...
آسمان آبي ، بي ابر
شايد ...
باراني ، نم نم
مي بارد ، مي شويد
كاش ...
زودتر از اينها مي فهميدم
كه ... !
خورشيدم را دزديدند ...
ماه را پنهان كرده اند ...
چراغم را شكستند ...
كاش جايي هم او ميگفت :
گاهي ، خيلي دير ، زود مي شود

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 0:0 ، توسط علی| |

همه ي من ، تو هستي
بي تو چيزي از من نيست
گاهي ...
به تو كه فكر مي كنم
خيس مي شود گونه هايم
خواب مي بينم
هر شب
ديروزهاي با تو بودنم را
انگار تمام من ، تو شده اي
و تو ...
معنا مي دهي من را
آنچنان كه من روح ميدمم بر كلمات
بر واژه ها
به تو كه فكر مي كنم
... دلم تنگ مي شود
---
؟؟

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 18:42 ، توسط علی| |

نه
خاموش نمي مانم
تا ببري با خودت ...
واژه هايم را
من ...
فقط " نمي نويسم " تا " بخواني "
مي نويسم تا بگويم دلم بي تاب است
مي نويسم تا ناگفته هايم را بگويم
" نمي نويسم " تا " بخواني "
مي نويسم تا " بداني "
نه
اين بار
خاموش نمي مانم
تا ببري با خودت ...
بدانند دوستت دارم ، باكي نيست
اما ...
وقتي مي بينم
ديگر نيستي !
هيچ ...
برو
من با رد پاهايت دردودل ميكنم
---
؟؟

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 20:58 ، توسط علی| |

همين چند خط هم بسيار است
براي تو
اما ...
براي گفتني هاي من
هميشه كم است
نگاهم كن
شايد مانده باشد ، حرفي كه از من است
خاطرت آسوده
حرفي نميزنم
فقط نگاه كن
چشمانم را
كه گورستان ناگفته هايم است
---
؟؟

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 18:2 ، توسط علی| |

اين روزها
براي من ...
تيك تاك ساعت هم جرم است
نفس ، جرم است
زندگي هم جرم است
هرآنچه مي بينم و لمس ميكنم
و چه ساده ...
خود را مجنونه كسي كردم كه ليلي ام نبود !
شايد ...
---
؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:42 ، توسط علی| |

به نام مرگ
كه ابدي و انكار ناشدني است
و پايان دهنده ي آغازه هر پليدي
لمس ميكنم
ناگفته هاي درونم را
آزار دهنده و سخت
و من ...
نه ياري مقابله دارم و نه طاقت تحمل
حس ميكنم ...
ضربانهاي سنگين قلبم را
و من ...
چقدر خسته ام
---
؟؟

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 22:42 ، توسط علی| |

واسه كي گريه كنم من
وقتي اون دوسم نداره
وقتي ، توي روياهاشم
واسه من جا نميذاره !

واسه كي گريه كنم من
وقتي از من دل بريده
وقتي رفته با غريبه !!!
وقتي اشكهام رو نديده

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 20:14 ، توسط علی| |

نوشته ي دوستم رو خوندم ( يواشكي من )
بي هوا دلم تنگه يه يواشكي هايي رو كرد
ياد يواشكي هايي كه دوست داشتم اون لحظه يواشكي نباشن !!
اخه ...
يواشكي ها ، يه جوري هستن
استرس ، محدود در زمان و ...
اما با اين همه
دلم هواشون رو كرده
اون اول اولا
يواشكي داشتنه تو ...
يواشكي ديدنت ... !
یا
جسارت کردن برای يواشكي گرفتن يه لحظه دستهات ... !!
تقابل بين گرماي وجود تو و انجماد سرد و سنگينه سرزمين جسمم
يادته ؟!!
اون يواشكي هايي كه زمان رو متوقف ميكردیم
يواشكي هايي كه در آغوش گذشتن !
يواشكي ، طعم لبهات ... !!!
دلم خيلي تنگه يواشكي ها شده

رها بايد زبايد شد
رها از هر نبايد شد
رها از هرچه هست و نيست
رها از بي نهايت شد
---
؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 0:0 ، توسط علی| |

خيالت راحت
اين روزها
بهانه ات را نميگيرم
آرامم
ديگر ...
جاي خالي ات
بي قرارم نميكند
اين روزها ...
سخت ، اما ميگذرند !
---
؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 0:0 ، توسط علی| |

چند روزي
با تمام وجود
هواي تازه ميخواهم
باران ، بوي خاك
دنبال واژه هايم ميگردم
دنبال كلماتي كه شايد كهنه شده باشه
شايد ...
دنبال تو ميگردم
نمیدانم
چرا ... ؟!!
تا بهانه ميگيرم
بغض ميكنم ؟
---
؟؟

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 20:48 ، توسط علی| |

ساده ميگويم
دوستت دارم
بي آنكه هراس داشته باشم از نگاه هاي گريزانت
ساده ميگويم
دوستت دارم
بي آنكه دلم بلرزد از انبوه سكوتت !
ساده ميگويم
دوستت دارم
تو ...
دوستم نداشتي هم ، نداشته باش
من ...
به آن اندازه اي كه تو بايد دوستم ميداشتي و نداشتي ، دوستت دارم
ساده ميگويم
دوستت دارم
---
؟؟

نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 22:0 ، توسط علی| |

رويا ... !
صداي سكوت مرا نشنيد
تنهايم گذاشت
و اين
دليل رفتنش بود
كاش فريادم
سكوت را مي شكست
شايد
باور ميكرد
دوستش دارم
---
؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 20:28 ، توسط علی| |